محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
77
تفسير قرآن صفى على شاه
آشكارا كرد آياتش بناس * تا به ياد آرند او را در سپاس بود مرقد پهلوانى بىبديل * شد به مكه ز امر پيغمبر كسيل بهر بيرون بردن اسلاميان * خواند او را يك زنى از مشركان كه به او در جاهليت دوست بود * روى به روى بهر تزويجى نمود گفت دارى هيچ تزويجم قبول * گفت آرى ليك با اذن رسول چون كه رجعت كرد او اندر نهفت * اين سخن با سيد لولاك گفت گشت نازل آيت لا تنكحوا * يار چون پيوند گيرد با عدو از منافق اى اخى مستور باش * شهرها از صحبت او دور باش هم ز يارى كوست با اغيار يار * در گذركان مهره دارد زهر مار پاك باشد از نفاق ار دامنش * با تو يار است او چه سود از دشمنش آنكه كيش او بود جز كيش تو * كى شود هرگز به نسبت خويش تو از تو ميپرسند احوال محيض * گو كه آن اذى است و پاكى را نقيض از زنان در حيضشان باشيد دور * پاك تا گردند زان عيب و نفور پس چو مىآييد آنان را بخواست * شايد از وجهى كه امر است و رواست دوست دارد حق اگر باشيد بس * تائبان از ذنب و پاكان از دنس گر بپرسى مرد كى حايض شود * نفس دون وقتى كه بيرايض شود تا كه خودبين است و غافل حايض است * دورى از وى جوى تا بيرايض است خوى خودبين گر عيان گردد بكس * بينى او را چون زن حايض بخس كى شود اين خودپسندى از تو دور * رايضى را تا نيايى در حضور آن منيتها علامتهاى تست * كه چو خون بر جامه و اعضاى تست اندكى بر حال خود گر بنگرى * منفعل گردى شوى از خود برى پس به آب عجز رو تطهير كن * توبهء تقوى بدست پير كن طاهران را دوست ميدارد خدا * طاهر است آن كز خودى گردد جدا پاك چون گشتى و شستى آن و رق * ميدهندت ره به خود مردان حق در زمين فكرتت از هر جهت * ز امر حق كارند تخم معرفت رويد از ارض وجودت لالهها * چون خوديت رفت زان غسالهها تخم ريزد عارف اندر جاى زرع * نه بجايى كوست دور از حد شرع در زمينى كه كند رنجت تباه * شوره زارست و نرويد زان گياه تخم معنى كارد آنجا كى كسى * همچو آن ارضند اين مردم بسى تخم گل كارى در آن خار آورد * فخر ز او دارى طمع عار آورد مهرهء مهرش دهى مارى شود * قدر افزائيش غدارى شود راه بنمائيش گيرد گمرهى * خود بگلخن كرده ننگستش شهى در چنين ارضى كه اينستش صفت * حنظل آرد بار تخم معرفت در زمين پاك تخم مهر ريز * كه بود از خبث و آلايش تميز [ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 223 تا 225 ] نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ مُلاقُوهُ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ ( 223 ) وَ لا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِأَيْمانِكُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَيْنَ النَّاسِ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ( 224 ) لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ ( 225 ) زنان شما كشتزارند براى شما پس بيائيد كشتزارتان را هر جا كه خواهيد و مقدم داريد براى خودهاتان و بپرهيزيد خدا را و بدانيد اينكه شما ملاقاتكنندهايد او را و مژده بده گروندگان را ( 223 ) و مگردانيد خدا را دستآويز براى سوگندهاتان كه نيكى كنيد و بپرهيزيد و بصلاح آوريد ميان مردمان و خدا شنواى دانا است ( 224 ) نميگيرد شما را خدا به بيهوده در سوگندهاتان و ليكن ميگيرد شما را به آنچه كسب كرده دلهاى شما و خدا آمرزنده بردبار است ( 225 ) آن زنان حرثند از بهر شما * كيست زن نفس حمول باحيا چون كه قوّامى و دارى اختيار * نفس را بر خلق و خوى نيك دار از رهى او را ببر گر آدمى * تا نيفتد در كف نامحرمى از رهى رو كه نباشد سنگلاخ * تنگ نايد بر تو اقليم فراخ رفتهاند از آن ره ارباب عقول * نشنود كس اندر آن ره بانك غول غول يعنى آن صفات ناپسند * كه فتد زان نفس اندر صد گزند هر چه خواهى در زمين نفس خويش * تخم نيكى ريز كآيد نيك پيش رو مكن در راه معنى بر قفا * كه تبه گردد تو را نسل وفا نسلهاى نيك اخلاق نكوست * كه تو را زان در دو عالم آبروست چون كنى رو بر قفا ره سد شود * نفس رهرو دور از مقصد شود باز تا آيى كه بنمائيش راه * گشته ضايع خلق و ادراكت تباه هست ما شئتم دليل اختيار * مر تو را بر نفس در هر فعل و كار گر مخنّث سازى او را آن شود * ور بمردش بخشى از مردان شود فطرتش تا باز چبود در قبول * شاد باشد از محاسن يا ملول از شما پيشى است در اعمال خير * خير آرى پيش خبر آيد بسير كس ندارد ره بسرّ ما سبق * جز كه پرهيزيد با دانش ز حق در ملاقاتش بنيكويى يقين * بس بشارتهاست بهر مؤمنين مىنگردانيد دست آويز هم * حق تعالى را بسوگند و قسم كه كشيد از برو تقوى دست باز * يا ز اصلاح خلايق در جواز خورده بد سوگند شخصى نامدار * كه نگردد داخل او اندر سه كار زان يكى اصلاح بين الناس بود * آمد اين آيت كه لغو است اين عهود كى خورد سوگند هرگز بخردى * ترك نيكى تا كند در موردى بشنود حق هر چه گويند از مجاز * بر ضماير هم بود داناى راز حق نگيرد مر شما را از كرم * بر يمين لغو هيچ از بيش و كم ليك گيرد آنچه بر دلهاى خويش * كسب كرديد آن ز حاصلهاى خويش هر چه از دل بگذرد بىقصد نيست * حق بود آگاه كو را قصد چيست حق غفور اعنى كه آمرزنده است * در عقوبت بردبار از بنده است